تقدیر

 

چشات آرامشی داره که توی چشمای هیشکی نیست

میدونم که توی قلبت به جز من جای هیشکی نیست

چشات آرامشی داره که دورم میکنه از غم

یه احساسی بهم میگه بهت عاشقترم میشم

چشات آرامشی داره که پابند نگات میشم

ببین توی بازی چشمات دوباره کیش و مات میشم

بمون و زندگیمو با نگاهت آسمونی کن

بمون و عاشق من باش بمون و مهربونی کن

تو با چشمای آرومت بهم خوشبختی بخشیدی

خودت خوبی و خوبی رو داری یاد منم میدی

تو با لبخند شیرینت بهم عشقو نشون دادی

توی رویای تو بودم که واسه من دست تکون دادی


از بس تو خوبی میخوام باشی تو کل رویاهام

تا جون بگیرم با تو باشی امید فرداهام

+ نوشته شده در دوشنبه چهارم مهر 1390 9:8 توسط محمد


 

مبارک دلت باشه این همه بی احساسیات

حق داری دیگه نشناسی منو با اون قلب سیات

حق داری گریه هامو ببینی و بخندی

آزادی به تو به هرکی دوست داری دل ببندی

روز من تاریک شد ، تبریک

شب به من نزدیک شد ، تبریک

به تو باختم و تو این بازی رو بردی ، تبریک

زیر و رو شدم به روت هم نیآوردی ، تبریک

بودن و نبودنم برای تو فرقی نداشت

واسه مرگ عاشقت ، غصه نخوردی ، تبریک

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم خرداد 1389 0:3 توسط محمد |


خدایا خدایا خدایا !

زحالم خبر دارد آیا ؟

آنکه از دل قرارم ربوده ؟

سفر کرده نازنینم

پری روی خلوت نشینم

دیده بر حالم آیا گشوده ؟

چه باشد خدایا که از در درآید جمله ی غم ها سرآید ؟

به مهر جمالش چراغی فروزد ظلمت شب را بسوزد

من به داغت لاله بودم ، نبودم ؟

همچو نی پر ناله بودم ، نبودم ؟

ماه رخ در هاله بردی ، نبردی ؟

واله ی آن هاله بودم ، نبودم ؟

دیده گر شد بی نصیب از روی تو

هر سحر میجویم از گل روی تو

بر سر راهت نشینم بی قرار

تا که پیغامی رسد از کوی تو

پرده یک سو فکن نازنینا

نرخ یوسف شکن مهجبینا

ببین آنکه پروده داغ تو را

ز هر کوچه گیرد سراغ تو را

که از دل فروزد چراغ تو را

چه باشد نگارا نگاهی کنی

نگاهی به گم کرده راهی کنی

به آن دل که جوید پناهی کنی

+ نوشته شده در جمعه دهم اردیبهشت 1389 13:40 توسط محمد |


نه هم زباني نه هم نوايي

تا بگويم من ز عشقت حكايتي

نه مهرباني نه چاره سازي

تا كنم از سوز پنهان شكايتي

نواي مني بي نواي توأم

بلاي مني مبتلاي توأم

سرود مني چنگ و عود مني

وجود مني تار و پود مني

من كه در دام بلا افتاده ام

من كه چون اشكي به خاك افتاده ام

عاشقي ، ديوانه اي افسرده جانم

بي دلي بي حاصلي بي آشيانم

من كيم ؟ درد آشنايي ، بي نصيبي ، بي نوايي

منم غباري به كوي تو ، منم كه مستم به بوي تو

 

rafti 2.jpg

+ نوشته شده در دوشنبه نهم فروردین 1389 21:9 توسط محمد |


 

من فقط عاشق اينم ، حرف قلبت رو بدونم

الكي بگم جدا شيم ، تو بگي كه نميتونم

من فقط عاشق اينم ، بگي از همه بيزاري

دو سه روز پيدام نشه تا ، ببينم چه حالي داري

من فقط عاشق اينم ، روزايي كه با تو تنهام

كار و بار زندگيم رو ، بزارم براي فردا

من فقط عاشق اينم ، وقتي از همه كلافه ام

بشينم يه گوشه ي دنج ، موهاي تو رو ببافم

عاشق اون لحظه ام كه پشت پنجره بشينم

حواست به من نباشه دزدكي تو رو ببينم

من فقط عاشق اينم عمري از خدا بگيرم

انقدر زنده بمونم تا به جاي تو بميرم

 

untitled4.jpg

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم بهمن 1388 21:17 توسط محمد |


 

مگه قرار نبود كه من ، چشمات رو از ياد ببرم

بهم بگو چرا هنوز ، از هميشه عاشقترم

مگه قرار نبود برام مثل غريبه ها بشي

مگه نخواستي كه بري از دل من جدا بشي

مگه قرار نبود ديگه ، فكرمو درگير نكني

ديگه به چشماي سيات ، چشمامو زنجير نكني

مگه قرار نبود كه اين فاصله طولاني بشه

درياي عشق من و تو ، يك شبه ، طوفاني بشه

پس چرا اشتياق من از هر زماني بيشتره

چرا خدا نگاهتو از خاطرم نمي بره

ghara  .jpg 

+ نوشته شده در جمعه هجدهم دی 1388 19:20 توسط محمد |


 

لطفاً برای خواندن داستان به ادامه مطلب بروید


ادامه مطلب

+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم آذر 1388 20:25 توسط محمد |


کتاب موبایل  * عجایب هفت گانه *

با حجم ۱۱۵ kb

دانلود

+ نوشته شده در جمعه هشتم آبان 1388 13:38 توسط محمد |


 

چی بگم ابری و بارون نمیشی

درد رو میفهمی و درمون نمیشی

خیلی وقته میبینم زیر آوار جنون

منو میبینی و ویرون نمیشی

دل دیوونه خرابم میکنی

چرا مثل قدیما خون نمیشی

سر به صحرا میزاری منو تنها میزاری

لاله ی باغ کدوم گمشده ای چرا بین گلها پنهون نمیشی؟

وقتی بارون میزنه شاخه هامو میشکنه

دل تنها چرا تو مثل گنجیشکا پریشون نمیشی؟

منو میبینی و حیرون نمیشی؟

چی بگم با کی بگم راز تو رو؟

داری آتیش میگیری خون نمیشی

من که هر شب تا سحر ، قصه ی عشقو توی گوش تو میخونم

بازم افسانه ای ، افسون نمیشی

تو بزرگی مثل دنیای خیال آدما

دل زخمی لاله ی دشت بلا

نکنه غصه ی لیلی رو داری ، واسه این قصه ها مجنون نمیشی......

 

+ نوشته شده در جمعه هشتم آبان 1388 13:35 توسط محمد |


 

از هنگامی که خداوند مشغول خلق کردن زن بود، شش روز می گذشت.
فرشته ای ظاهر شد و عرض کرد : « چرا اين همه وقت صرف اين يکی می فرماييد ؟ »
خداوند پاسخ داد : « دستور کار او را ديده ای ؟ »
او بايد کاملاً قابل شستشو باشد، اما پلاستيکی نباشد.
بايد دويست قطعه متحرک داشته باشد، که همگی قابل جايگزينی باشند.
بايد بتواند با خوردن قهوه تلخ بدون شکر و غذای شب مانده کار کند..
بايد دامنی داشته باشد که همزمان دو بچه را در خودش جا دهد و وقتی از جايش بلند شد ناپديد شود.
بوسه ای داشته باشد که بتواند همه دردها را، از زانوی خراشيده گرفته تا قلب شکسته، درمان کند.
و شش جفت دست داشته باشد.
فرشته از شنيدن اين همه مبهوت شد.
گفت : « شش جفت دست ؟ امکان ندارد ؟ »
خداوند پاسخ داد : « فقط دست ها نيستند. مادرها بايد سه جفت چشم هم داشته باشند.
تازه به اين ترتيب، اين می شود يک الگوی متعارف برای آنها. »
خداوند سری تکان داد و فرمود : بله.
يک جفت برای وقتی که از بچه هايش می پرسد که چه کار می کنيد،
از پشت در بسته هم بتواند ببيندشان.
يک جفت بايد پشت سرش داشته باشد که آنچه را لازم است بفهمد !!
و جفت سوم همين جا روی صورتش است که وقتی به بچه خطاکارش نگاه کند،
بتواند بدون کلام به او بگويد او را می فهمد و دوستش دارد.
فرشته سعی کرد جلوی خدا را بگيرد.
« اين همه کار برای يک روز خيلی زياد است. باشد فردا تمامش بفرماييد » .
خداوند فرمود : نمی شود !!
چيزی نمانده تا کار خلق اين مخلوقی را که اين همه به من نزديک است، تمام کنم.
از اين پس می تواند هنگام بيماری، خودش را درمان کند، يک خانواده را با يک قرص نان سير کند
و يک بچه پنج سال را وادار کند دوش بگيرد.
فرشته نزديک شد و به زن دست زد.
« اما ای خداوند، او را خيلی نرم آفريدی » .
« بله نرم است، اما او را سخت هم آفريده ام. تصورش را هم نمی توانی بکنی که تا چه حد می تواند تحمل کند
و زحمت بکشد . »
فرشته پرسيد : « فکر هم می تواند بکند ؟ »
خداوند پاسخ داد : « نه تنها فکر می کند، بلکه قوه استدلال و مذاکره هم دارد . »
آن گاه فرشته متوجه چيزی شد و به گونه زن دست زد.
« ای وای، مثل اينکه اين نمونه نشتی دارد. به شما گفتم که در اين يکی زيادی مواد مصرف کرده ايد. »
خداوند مخالفت کرد : « آن که نشتی نيست، اشک است. »
فرشته پرسيد : « اشک ديگر چيست ؟ »
خداوند گفت : « اشک وسيله ای است برای ابراز شادی، اندوه، درد، نا اميدی، تنهايی، سوگ و غرورش. »
فرشته متاثر شد
شما نابغه ايد ای خداوند، شما فکر همه چيز را کرده ايد، چون زن ها واقعاً حيرت انگيزند.
زن ها قدرتی دارند که مردان را متحير می کند.
همواره بچه ها را به دندان می کشند.
سختی ها را بهتر تحمل می کنند.
بار زندگی را به دوش می کشند،
ولی شادی، عشق و لذت به فضای خانه می پراکنند.
وقتی می خواهند جيغ بزنند، با لبخند می زنند.
وقتی می خواهند گريه کنند، آواز می خوانند.
وقتی خوشحالند گريه می کنند.
و وقتی عصبانی اند می خندند.
برای آنچه باور دارند می جنگند.
در مقابل بی عدالتی می ايستند.
وقتی مطمئن اند راه حل ديگری وجود دارد، « نه » نمی پذيرند.
خلقت زن
بدون کفش نو سر می کنند، که بچه هايشان کفش نو داشته باشند.
برای همراهی يک دوست مضطرب، با او به دکتر می روند.
بدون قيد و شرط دوست می دارند.
وقتی بچه هايشان به موفقيتی دست پيدا می کنند گريه می کنند و و قتی دوستانشان پاداش می گيرند، می خندند.
در مرگ يک دوست، دل شان می شکند.
در از دست دادن يکی از اعضای خانواده اندوهگين می شوند،
با اين حال وقتی می بينند همه از پا افتاده اند، قوی، پابرجا می مانند.
آنها می رانند، می پرند، راه می روند، می دوند و برای شما ايميل می فرستند
که نشان تان بدهند چه قدر برای شان مهم هستيد.
قلب زن است که جهان را به چرخش در می آورد.
زن ها در هر اندازه و رنگ و شکلی موجودند.
می دانند که بغل کردن و بوسيدن می تواند هر دل شکسته ای را التيام بخشد.
کار زن ها بيش از بچه به دنيا آوردن است،
آنها شادی و اميد به ارمغان می آورند. آنها شفقت و فکر نو می بخشند.
زن ها چيزهای زيادی برای گفتن و برای بخشيدن دارند.
و خدا بزرگ بود و او بود كه داناي اسرار است.

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388 21:23 توسط محمد |


 

به من چیزی بگو شاید هنوزم فرصتی باشه

هنوزم بین ما شاید یه حس تازه پیدا شه

یه راهی رو به من وا کن توی این بیراهه ی بن بست

یه کاری کن برای ما ، اگه مایی هنوزم هست

به من چیزی بگو از عشق ، از این حالی که من دارم

من از احساس شک کردن ، به احساس تو بیزارم

تو هم شاید شبیه من ، توی این برزخ گرفتاری

تو هم شاید نمی دونی ، چه احساسی به من داری

گریزی جز شکستن نیست ، منم مثل تو میدونم

نگو باید برید از عشق ، نه میتونی ، نه میتونم

 2623.jpg

+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم مهر 1388 12:48 توسط محمد |


 

چهار داستان کوتاه با فرمت جاوا برای موبایل

حجم ۱۱۲ kb

برای دانلود اینجا کلیک کنید

+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم مهر 1388 12:40 توسط محمد |


 

تنها زیستن و تنها مردن بدترین سرنوشت انسان است . زیستن و زمان ، انسان را دگرگون نمی کند ، عشق دگرگون ساز است . زمان ، جوانی ، قدرت ، پول و هر چه داریم ، بوده یا خواهد بود ، می رود . اما در پایان همه ، عشق می ماند .

عشق در همین لحظه اینجاست ، باید دنبالش بگردیم  و تمرینش کنیم . هنگام پیری دیگر فرصتی نیست ، اگر امروز در آغوشش نگیریم ، فردا دیر است . چیزی نیست که پس از مرگ نزد ما بیاید .

" عشق "، مهربان ، متواضع ، بدون کینه ، بدون حسد و سوءظن است . صبر می کند ، همه را باور دارد . همواره امیدوار و بردبار است و هرگز نمیمیرد . عشق ایمان را می سازد و امید را بی پایان . فرجام دین عشق است و ایمان فقط راهی است که ما را به عشق می رساند .

زندگی با تمام لحظه هایش ، شادی ، غم ، امید ، ترس ، فقط فرصتی برای آموختن عشق است . آنجا که عشق باشد ، انسان هست ، خدا هست . عشق هرگز فرصت را برای شادی کردن دیگران از دست نمی دهد ، چرا که شادی آفرینان اولین برندگان شادی هستند.

حتی اگر هیچ کس نداند که عشق چه میکند ، عشق پیرامون خود را خشنود می سازد و همه چیز را آسان تر می کند . 

 

+ نوشته شده در جمعه سوم مهر 1388 22:15 توسط محمد |


 

رنگ سال گذشته را دارد

همه ی لحظه های امسالم

سیصد و شصت و پنج حسرت را

همچنان میکشم به دنبالم

قهوه ات را بنوش و باور کن

من به فنجان تو نمی گُنجم

دیده ام در جهان نما چشمی

که به تکرار می کشد فالم

چندیست شعر هایم را

جز برای خودم نمی خوانم

شاید از بس صدایشان زده ام

دوست دارند

دوستان

لالم .....

24gj5sn.jpg 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388 15:35 توسط محمد |


 

زیبنده نبود اینکه برم ناز کنی

حرف رسوایی من را به جهان ساز کنی

مرهم زخم دل غم زده دستان تو بود

این روا نیست که زخم دل من باز کنی

سالهاییست که من در طلب عشق توأم

من ندانم به چه هنگام تو ابراز کنی

لانه مرغ دلت هست دل غمزده ام

این روا نیست که از لانه تو پرواز کنی

من به دنبال تو هستم ، تو ز من پنهانی

کی شود آخر این قصه تو آغاز کنی

هر چه راز است به قلبم همه را می دانی

این روا نیست ز بیگانه تو همراز کنی

سالهاییست که درگاه وصالت کوبم

کی شود درب وصالت به دلم باز کنی

تو سواری و دل من شده جولانگاهت

با سمند غم من تا به کجا تاز کنی

ای محمد ز غم عشق تو آگاه شدند

این روا نیست که آهنگ غم آواز کنی

rahe eshgh1.jpg 

+ نوشته شده در شنبه هفتم شهریور 1388 23:58 توسط محمد |


 

به خیالم که توی دنیا واسه تو عزیزترینم

آسمون ها زیر پامه ، اگه با تو رو زمینم

به خیالم که تو با من یه همیشه آشنایی

به خیالم که تو با من دیگه از همه جدایی

من هنوزم نگرانم که تو حرفامو ندونی

این دیگه یه التماسه من میخوام بیای بمونی

من و تو چه بی کسیم وقتی تکیه مون به باده

بد و خوب زندگی من رو دست گریه داده

ای عزیز هم قبیله ، با تو از یه سرزمینم

تا به فردایه دوباره ، با تو همقسم ترینم

بد و خوبمون یکی نیست ، دست تو توی دست من بود

خواهش هر نفسم با تو همصدا شدن بود

با تو ، هم قصه ، یه دردم ، همصدا تر از همیشه

دو تا همخون قدیمی ، از یه خاکیم و یه ریشه

من هنوزم نگرانم که تو حرفامو ندونی

این دیگه یه التماسه من میخوام بیای بمونی

من هنوزم نگرانم که تو حرفامو ندونی....

من هنوزم نگرانم ........

 nafas copy.jpg

+ نوشته شده در جمعه سی ام مرداد 1388 16:8 توسط محمد |


 

منو تا سلول انفرادی دلت ببر

غل و زنجیر بزن به دست و پام

واسه جرم محرز عاشق شدن

بخششی به جز تبسم نمیخوام

جیره ام یه جرعه از نگاه توست

شمع زندون روی مثل ماه توست

منو زندونی بکن حبس ابد

زندونی عاشق بی گناه توست

انگاری توی قفس ترانه خوش صداتره

شاپرک نمی خواد از رو شونه ی گل بپره

پا به زنجیر تو بودن واسه من آزادیه

حبسیه عشق تو بودن دیگه اوج شادیه

همه ی ترس من از روز بد راهائیه

تیر آخر خلاص بریدن و جداییه

منو از خودت نرون نگو که سرنوشتمه

منو زندونی بکن زندون تو بهشتمه

 

1746.jpg

+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم مرداد 1388 15:11 توسط محمد |


 

چون پاره سنگی عاشقم ، به گنجشکی هراسان

و هر بار ناامید و خسته ، برمیگردم به خاک ، بر میگردم به خویش

ناامید و نیازمند ، زبانه میکشد آغوشم به سویت

از تو دور افتاده ام ، دور ......

به کاغذ آتش رسیده میمانم

جدا شده ای ، از نخ نگاهم  ، چون بادکنک ماه

سالهاست از کرشمه باران تو میگذرم ، بی چتر و بارانی

در سایه پنهان میشوم ، در گریه پیدا

هر چه هستم ، از تو دورم ، دور ، دور .......

 

213.gif 

+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم مرداد 1388 15:33 توسط محمد |


 

می خوام تو رو که باشی ، جون بدی تا نمیرم

عزیز هم ترانه ، توی واژه هات اسیرم

می خوام تو رو که باشی ، تو دم دم نفسهام

توی لحظه های دردم ، محکم بگیری دستام

می خوام تو رو که باشی حتی اگه نباشم

حتی اگه توی رویا ، خیال رفته باشم

می خوام تو رو که باشی گم بشی توی وجودم

حتی وقتی نبودی من عاشق تو بودم

از من بخواه که باشم کم نیارم توی دستات

پرپر بشم توی حس خواب لطیف چشمات

از من بخواه که باشم بودنی رنگ موندن

حست کنم توی رگهام عین ترانه خوندن

ازت میخوام که باشی ، باشم و باشی یاور

توی لحظه هام بمونی تا دم دمای آخر

از تو می خوام که باشی تا که ترانه باشه

اگه یه روز بمیرم ، سرم رو شونه تو باشه

 

+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم مرداد 1388 14:27 توسط محمد |


 

باور نکن تنهاییت را ، من در تو پنهانم تو در من

از من به من نزدیکتر تو ، از تو به تو نزدیکتر من

باور نکن تنهاییت را ، تا یک دل و یک درد داریم

تا در عبور از کوچه عشق ، بر دوش هم سر میگذاریم

دل تاب تنهایی ندارد ، باور نکن تنهایت را

هر جای این دنیا که باشی ، من با توأم تنهای تنها

من با توأم هر جا که هستی ،حتی اگر با هم نباشیم

حتی اگر یک لحظه یک روز با هم در این عالم نباشیم

 

307xohk.jpg

+ نوشته شده در دوشنبه پنجم مرداد 1388 14:41 توسط محمد |


DESIGN BY :MINOS X

به وبلاگ من خوش آمدید دوستان امیدوارم که خوشتون بیاد
من دوست دارم از چیزهایی که خوشم میاد توی وبلاگم باشه مخصوصا شعر
شما هم اگه دوست داشتید خواسته هاتون رو بگید که اگه داشتم توی وبلاگ واستون بزارم


صفحه نخست
پست الکترونيک




نوشته هاي پيشين

مهر 1390

خرداد 1389
اردیبهشت 1389
فروردین 1389
بهمن 1388
دی 1388
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آبان 1387


آرشيو موضوعي

کتاب موبایل
شعر
ورزشی
عکس
خبری
علمی
ادبی
متفرقه


پيوندها

خوزستانی (دانلود کتاب pdf )
رفیق با مرام
Mimiram Barat
کهنه حدیث
خزان عشق
خاطرات یک دیوانه
آپلود عکس
دوردووونه
یه سایت جالب و دیدنی
عاشقانه دوست دارم
بازی عشق
بازگشت طولانی
تسلیت قلب صبورم
جایی برای با هم بودن
باورم کن
شعر و غزل
جزیره ی متروکه
سيدون
صدای بی صدا
تقدیر


    تعداد بازديدها: